اللهم صل علي علي بن موسي الرضا(ع)


شاخ غول را براي هميشه شكستيد...
روزي همه ي دنيا مقابل شما بود،
امروز همه ي دنيا همراه شما عليه غول است
راهتان تا ابد مستدام باد
درباره ی نظام سیاسی غرب چه می دانید؟ آیا درباره ی لیبرالیسم چیزی شنیده اید؟
لیبرالیسم یا همان آزادی خواهی یکی از جریانات فکری پس از رنسانس است که در سه حوزه ی فلسفی ،اقتصادی و سیاسی پایه اساسی تحولات و ساختار های اجتماعی – سیاسی و اقتصادی غرب را در طول چهار قرن گذشته تشکیل داده است.
مبانی نظری لیبرالیسم فلسفی، نسبی بودن حق و حقیقت را مطرح می کند یعنی اگر اندیشمندی درصدد دستیابی به حقیقت باشد نهایتا جز اندکی از آن بهره نخواهد برد. بنابراین هیچ کس نباید و اصلا نمی تواند ادعا کند که حق با اوست ،چون تمام حق با هیچ کس نیست! در چهار چوب این نظریه ،دیدگاه اندیشمندان دینی در کنار اندیشمندان غیر دینی قرار می گیرد و نتیجه اینکه تفکرات دینی بی ارزش شده و از هیچ قداستی برخوردار نخواهند بود؟! نتیجه ی این تفکر این می شود که اساسا هیچ کس به دنبال حقیقت نگردد چون آن را پیدا نخواهد کرد و از طرفی هر کس هر چه را باور دارد محترم بداند چون احتمال اینکه بهره ای از حقیقت را داشته باشد وجود دارد. بنابراین نمی توان هیچ عقیده و باوری را مورد نقد قرار داد! جنبه ی دیگر این مکتب جنبه ی انسان شناسانه ی آن است . لیبرال ها معتقداند عقیده و انسانیت دو مقوله ی کاملا مجزا از یکدیگر بوده و هیچ ربطی به هم ندارند. به عبارت دیگر عقیده برتر از انسانیت نیست و اگر کسی عقیده اش غلط بود انسانیتش زیر سوال نمی رود(به زبان ساده تر می توان عقیده ی غلطی داشت ولی آدم خوبی بود) در واقع این نظریه مقابل تفکر دینی قرار می گیرد چراکه در دین عقیده مهم است و ارزش انسان از روی عقیده اش(یا همان ایمانش) تعیین می شود. مبانی لیبرالیسم در عرصه ی اقتصادی از بین بردن نقش دولت در امور اقتصادی است. به این معنی که دولت حق تعیین تکلیف در امور اقتصادی را ندارد چراکه افراد آزادی دارند سرمایه های خود را در هر مسیری که می خواهند به گردش بیندازند چون منافع شخصی است که اهمیت دارد نه منافع جامعه؛ بنابراین نتیجه می شود 1% سرمایه دار مقابل 99% مردم عادی ؟! دیدگاه نظری لیبرالیسم در عرصه ی سیاسی نیز براین است که دولت تنها وظیفه اش در قبال جامعه تامین امنیت است ولاغیر! و اصلا دولت برای امور دیگر مزاحم تلقی می شود چون آزادی را سلب می کند.
پر واضح است که چنین نظریه و مکتبی که خالی از هر منطق و استدلال محکم است و تنها ساخته و پرداخته ی عده ای منفعت طلب است که برای حفظ منافع خود چنین تفکراتی را در جوامعشان رواج می دهند ، در مقابل دینی همه جانبه و قدرتمند به نام اسلام حرفی برای گفتن نداشته باشند. به همین دلیل دور از انتظار نیست که همان سلطه گران و منفعت طلبان غربی برای بقای خود دست به هر کاری بزنند ،که یک نمونه ی آن همین هتک حرمت هاست. سابقه ی این نوع بی احترامی ها تنها به چند مورد محدود نمی شود بلکه پیشینه ای حساب شده و برنامه ریزی شده دارد. هدف مخدوش کردن دین و البته چهره ی اسلام است ،وسیله اش مهم نیست! این وسیله می تواند لشکر کشی به یک کشور مسلمان برای مبارزه با دیکتاتوری باشد، می تواند اثر مکتوب مثل اثر سلمان رشدی ملعون باشد، می تواند ساخت موسیقی ها و ترانه های موهون به ساحت انبیاء و اولیا علیهم السلام باشد، می تواند کاریکاتور باشد و یا فیلم و غیره و غیره... به عنوان مثال در فیلم "مونیخ" آنچه نمایش داده شد گروهی مسلمان تروریست بود که ورزشکاران یهودی را ترور می کردند؛ و یا در فیلمی دیگر به نام "قربانی" با همین مضمون که البته این بار مستقیما شیعه را هدف قرار می داد؛ و یا در فیلم "مردی که فردا را می دید" صریحا از رسول گرامی اسلام (صلوات الله علیه و آله) و ایران نام برده می شود ؛ و همین طور سریال هایی که در شبکه فارسی وان پخش شد و نمونه های بسیار دیگر...! نکته ی جالب توجه و البته قابل تامل اینجاست که وقتی از آنها سوال می شود خب شما که آزادی بیان دارید پس چرا درباره ی برخی از مسائل سکوت می کنید؟ پاسخ این می شود که آنها یک مسئله ی دینی نیستند که بتوان با آنها شوخی کرد؛ و چنانچه درباره شان مطلبی بنویسیم باید در دادگاه کیفری محاکمه شویم!
امروز آنچه مسلم است قدرتمندی و یکه تازی اسلام در دنیا است ،چراکه با وجود تمام هتاکی ها و دشمنی ها نهایتا این آمریکا است که به انزوا کشیده شده و تبدیل به کشوری منفور گشته است.