شرط بندي ملا
روزي رفقاي ملا با او شرط بستند اگر شب را در جنگل بدون روپوش و آتش به صبح برساند يك سور به او بدهند. ملا شب را در جنگل به روز آورد و بعد براي تعيين وقت سور به رفقا مراجعه كرد. يكي از آنها از ملا سوال كرد :اگر شب در جنگل سردت مي شد چه مي كردي؟ ملا جواب داد: در وسط جنگل عمارتي بود كه در آن چراغي مي سوخت من در گرماي چراغ سردم نمي شد. رفقا گفتند: پس علت اينكه تو توانستي شب را با سرما در جنگل بماني براي چراغي بوده كه تو را گرم كرده. هر چه ملا خواست به رفقا حالي كند كه بابا، از يك فرسنگي چراغ، انسان را گرم نمي كند، رفقا زير بار نرفتند كه سور را بدهند. ملا ناچار قبول كرد كه او به رفقا سور بدهد. فردا همه در منزل ملا جمع شدند مدتي از ظهر گذشت و از غذا خبري نبود از ملا سوال كردند: نهار چه شد؟ ملا جواب داد :ديگ سرِ بار است، هنوز جوش نيامده. رفقا براي ديدن ديگ به حياط رفتند، ديدند ملا ديگ را به درختي آويخته و يك شمع به فاصله يك متري روشن كرده، از فرط تعجب عقل از سرشان پريد به ملا گفتند: اين شمع كه ديگ را جوش نمي آورد! گفت: چرا، همانطور كه چراغ از يك فرسنگي مرا گرم كرده.
سلام ،