قسمت اول:
يكي از مشهور ترين فيلمها كه با استقبال هم روبرو شد city of angels يا شهر فرشتگان بود كه از تلويزيون هم پخش شده و شايد ديده باشيد.

داستان اين فيلم درباره ي فرشته اي است كه دلش مي خواهد انسان شود. اين فيلم اينطور شروع مي شود كه شما شهري را پر از فرشته ها ملاحظه مي كنيد و اين فرشته ها هر كدام مامور به محافظت از يك انسان هستند. نكته ي جالب اينه كه تمام اين فرشته ها مرد( مذكر) اند و هر كدام آنها در طول عمر هر نفر تا زماني كه زنده اند همراه او هستند؛ در حالي كه دين اسلام قبول دارد كه هر انسان فرشته اي را همراه دارد تا ناظر بر اعمال او باشد ولي اين را هم مي گويد كه هيچ گاه يك فرشته ٢ روز همراه يك نفر نمي شود تا با قضاوت قبلي اعمال او را ثبت نكند . نكته ي ديگري كه شما مي بينيد اين است كه تمام فرشته ها لباس هاي سياه پوشيده اند و سر تا پا مشكي اند (كه اتفاقا در يكي از فيلم هاي ايراني هم ما اين مسئله را مشاهده مي كنيم) ؛ در حالي كه دين براي فرشتگان جنسيت معلوم نمي كند و آنها را سياه و نميداند،بلكه نوراني مي شمارد. از همان ابتداي فيلم وقتي شما به اين فرشته ها نگاه مي كنيد غم و اندوهي را در چهره ي آنها مي بينيد كه براي شما سوال برانگيز است و از همان ابتدا به دنبال علت آن مي گرديد( در حالي كه دين چنين چيزي رو تائيد نمي كنه و اتفاقا خداوند براي فرشتگان مسئوليت هاي متفاوتي را تعيين كرده كه به هيچ وجه كسالت بار نيست). كمي كه داستان جلو تر ميرود متوجه مي شويد شخصيت اصلي داستان كه نقش يك فرشته است و Nicolas cage نقش او را بازي مي كند از وضع زندگي خود و در اصل از فرشته بودن راضي نيست، چون زندگي فرشته ها يك نواخت و كسالت بار است و آنها مجبور اند تا تمام روز با يك نفر باشند و هر روز را با يكنواختي و بي حوصلگي بگذرانند و از آن شخص مراقبت كنند.

اين چهره اي ست كه شما در تمام فرشتگان شهر مشاهده مي كنيد. اما شخصيت اصلي داستان اين بار مراقب يك خانم دكتر شده است كه به او علاقه مند مي شود ، او تمام روز را با او سپري مي كند و هر روز بيشتر از اينكه يك فرشته است ابراز ناراحتي مي كند چون دوست دارد او هم مثل انسانها از حواس برخوردار باشد طعم لذت و اندوه و درد و شادي و اميال شهواني را تجربه كند،فرشته ي ما دوست داره درد رو بفهمه ، شادي رو حس كنه و خون رو در بدنش ببينه حتي در جايي از فيلم فرشته دستش رو با چاقو مي بره ولي هيچ آسيبي و يا حتي خراشي هم به دست اون نمي افته. اينها دلائلي هست كه اين فرشته دلش مي خواد انسان بشه چون براش جذاب و هيجان انگيز هستن ، براي همين او از فرشته بودن ميميره و تبديل به انسان مي شه. اما جالب اينجاست كه وقتي او انسان ميشه و تنها يك شب با محبوبش سپري مي كنه به دليل اينكه محبوبش ديگه مراقبي نداره بر اثر تصادف كشته مي شه. در قسمت پاياني فيلم بيننده مي بيند كه فرشته ي داستان كه حالا انسان شده از مرگ محبوبش ناراحته اما شك داره آيا از انسان شدن پشيمونه يا نه؟ (نمي دونه به خاطر محبوبش انسان شده يا چيزهاي ديگر) كه در اينجا با مردي آشنا ميشه،

در اونجا اون مرد به او اعترافي مي كنه و مي گه كه من هم زماني مثل تو فرشته بودم و زني كه مراقبش بودم رو دوست داشتم؛براي همين تصميم گرفتم انسان بشم ، اما محبوب من هم فرداي همان روز مرد. بعد فرشته ي داستان سوال مي كنه آيا از اينكه انسان شدي پشيمان نيستي حالا كه اون زن مرده ، و مرد پاسخ جالب و در واقع اصلي قصه رو مي ده، « حتي اگر هم مي دونستم مي ميره باز هم انسان مي شدم». در واقع هدف عشق و علاقه نيست، بلكه اميال و شهوات انساني دليل برتري آنها است. دين انسان رو اشرف مخلوقات مي دونه و اتفاقا در اين فيلم هم به اين مسئله اشاره شده ولي تنها مزيت انسانها همين اميال آنها معرفي شده وگرنه زندگي ساده و يكنواخت رو فرشته ها هم دارند.
سلام ،